کاترین در هنگام کودکی مبتلا به سل استخوانی در ناحیه ی ستون فقرات بود.پزشکان به منظور درمان ستون فقرات از شکل افتاده ی کاترین،او را به تخته ای بستند و مدت 10 تا 15 سال به همین حالت نگه داشتند،علیرغم درد و رنج شدیدی که کاترین می کشید،تحمل کرد،ولی این درمان موثر واقع نشد.

دخترک بدون اینکه کسی چیزی بگوید،خود متوجه شد که بد شکل شدن ستون فقراتش تنها یک دلیل فراموش شده دارد:او که از طرف خانواده و سایر افراد جامعه،لقب"ناقص الخلقه" گرفته بود،در واقع گوژپشت بود و به همین دلیل انتظار می رفت از همه ی دنیا دوری کند و دختری ترشیده و منزوی باقی بماند.ولی کاترین دلیرانه مسیری دیگری را برگزید.تصمیم گرفت واقعیت را در مورد وضعیت خود بپذیرد و زندگی را در آغوش بگیرد.او از خانواده جداشد.با همه رویداد های مورد انتظار به مبارزه پرداخت،هنرمندی ماهر شد.به سراسراروپا مسافرت کرد.خانه ای را در"ماین"خرید،در همانجا مستقر شد ودر نهایت ازدواج کرد.

یاد داشت های تلاشها یش به نام"قفل ساز کوچولو"،یک سال پس از مرگ او در پنجاه و دو سالگی،به چاپ رسید.کاترین نوشته بود:"تغییر زندگی زمانی است که شما با خودتان در یک چهار راه ملاقات می کنید و تصمیم می گیرید قبل از مردن صادق باشید."

نتیجه گیری:

شاید این همان چهار راه واقعی و یگانه ای باشد که همه ی ما به آن می رسیم و تصمیم نمی گیریم از کدام راه برویم،بلکه تصمیم می گیریم چگونه از آن خارج شویم.در مورد آنچه می خواهیم با کارهایمان،ارتباط هایمان،یا مشکلاتمان بکنیم،تصمیم نمی گیریم،بلکه در مورد اینکه چگونه از واقعیت بگریزیم تصمیم می گیریم.

برگرفه از کتاب"چطور به اینجا رسیدم"نوشته ی دکتر باربارا دی آنجلیس