یک داستان عاشقانه

این یکی از داستان های عشقی،تلخ و شیرین است.پسری بنام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی میکرد.او ۱۸ سال داشت./

بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.در یکی از روزهای پاییزی که در مقابل خانه  شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعنا افتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسیار زیبا بود.نام آن دختر سارا بود هر دوی آنها....

ادامه نوشته

شب جمعه

 يادم مي آيد وقتي نوجوان بودم، يك شب با پدرم در صف خريد بليط سيرك استاده بوديم. جلوي ما يك خانواده ي پرجمعيت ايستاده بودند. به نظر مي رسيد پول زيادي نداشتند. شش بچه كه همگي زير دوازده سال بودهند، لباسهاي كهنه ولي در عين حال تميز پوشيده بودند.مادر بازوي شوهرش را گرفته بود و باعشق به او لبخند مي زد.

وقتي به باجه بليط فروشي رسيدند، متصدي باجه از پدر خانواده پرسيد: «چند عدد بليط مي خواهيد؟»پدر جواب داد: «لطفا شش بليط براي بچه ها و دو بليط براي بزرگسالان.»متصدي باجه، قيمت بليط ها را گفت. پدر به باجه نزديك تر شد و به آرامي پرسيد: «ببخشيد، گفتيد چقدر؟» متصدي باجه دوباره قيمت بليط ها را تكرار كرد.پدر و مادر بچه ها با ناراحتي زمزمه كردند. معلوم بود كه مرد پول كافي نداشت. حتما فكر مي كرد كه به بچه هاي كوچكش چه جوابي بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يك اسكناس بيست دلاري بيرون آورد و روي زمين انداخت.بعد خم شد، پول را از زمين برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد!»مرد كه متوجه موضوع شده بود، همانطور كه اشك از چشمانش سرازير مي شد، گفت: «متشكرم، متشكرم آقا.»پدر خانواده مرد شريفي بود ولي در آن لحظه براي اين كه پيش بچه ها شرمنده نشود، كمك پدرم را قبول كرد.بعد از اين كه بچه ها داخل سيرك شدند، من و پدرم از صف خارج شديم و به طرف خانه حركت كرديم.ما آن شب به سيرك نرفتيم...

جرات تلاش کردن

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

زیبایی رایگان است

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را میگیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .
"پائولو کوئیلو "

پیرمرد و دخترک

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
-
غمگینی؟
-
نه .
-
مطمئنی ؟
-
نه .
-
چرا گریه می کنی ؟
-
دوستام منو دوست ندارن .
-
چرا ؟
-
جون قشنگ نیستم .
-
قبلا اینو به تو گفتن ؟
-
نه .
-
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
-
راست می گی ؟
-
از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

تنهای تنها

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي

گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ نداد.

گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم. هيچ‌كس‌ با اوگفت‌وگو نكرد.

و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.

او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود. سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون، يا نه؟ كمي‌ بيش‌ وكمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟

اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد. از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.

از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده بود.

و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.

 

او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.

مرد غمگین

مرد غمگین در اتوبوس نشسته بود . انگار به بیرون زل زده باشد . اما نگاهش به قطرات ریز باران خشک شده بر روی شیشه بود . به زحمت نفس می کشید ولی به خاطر سردی هوا آنهم در فصل پاییز نمی توانست پنجره را باز کند . قبل از اینکه همسرش بر اثر سرطان ریه در بیمارستان بميرد ، هر روز با ماشينش ابتدا بچه شان را به کودکستان می برد و بعد خود به سر کار می رفت . ولی حالا ... امروز روز دیگری بود . نه میتوانست رانندگی کند و نه کودکشان را به کودکستان ببرد . دختر که کنار پدر نشسته بود ، سرش را به بازوی او تکیه داده و خوابیده بود . مرد بی حوصله دزدکی نگاهی به دخترک که با صورت رنگ پريده و لباسهای سرمه ای رنگ زشتش کنار او نشسته بود انداخت و دوباره به قطرات روي شيشه زل زد . وقتي به ايستگاه مترو رسيدند ،دختر بيدار شده بود . دست كوچكش در دست بزرگ ولي سرد و نمناك پدر بود وبه سختي به دنبال او مي دويد

ايستگاه مترو شلوغ بود . تا وارد محوطهء ايستگاه شدند بوي ساندويچ و كالباس و پيتزا دماغشان را پر كرد . مرد يادش آمد كه به دختر صبحانه نداده است . برايش ساندويچي خريد و هر دو به طرف دفتر ايستگاه رفتند

...
چند مردي كه در دفتر ايستگاه مشغول صحبت بودند ، تا چشمشان به مرد غمگين افتاد با تعجب از جا بر خاستند . شخصي كه از همه مسن تر بود و بقيه حاجي صدايش مي كردند ،با حالتي از روي ترحم و دلسوزي به طرف مرد رفت. او را سخت در آغوش فشرد و گفت : علي جان ! چرا به اين زودي برگشتي ؟ تو كه هنوز مرخصي داشتي ، خوب استراحت مي كردي . بعد انگار كه تازه دختر را ديده باشد ، بغلش كرد و شتابزده گفت : واي چه دختري ! چه ماهي ! سلام عمو ! خوبي ؟

دختر كه ساندويچ را محكم در دستانش گرفته بود ، خجالتزده سرش را به معني بله تكان داد.

حدود نيم ساعت طول كشيد تا مرد توانست ّحاجي ّ را راضي كند تا بتواند دوباره بدون استفاده از مرخصي به سر كارش برگردد و دوباره پشت فرمان لكوموتيو بنشيند . پيرمرد قبول نمي كرد ولي وقتي ّعلي ّ چشمانش را در چشمان او دوخت تا با ارادهء تمام بگويد كه ميخواهد سر كارش برگردد ، طاقت نياورد چشمانش در چشمان پيرمرد گره خورده بود . ناگهان انتهاي دلتنگي اش به گريه تبديل شد و با تضرع به مرد گفت : حاجي ديگه نمي تونستم تو اون خونه بمونم بايد مي آمدم.

چند دقيقه بعد مرد سياهپوش با دخترش كه هنوز لباسهاي تيرهء شب هفت مادرش تنش بود در واگن اول متروي تهران - كرج در اتاق راننده بودند . دختر در حاليكه ساندويچش راگاز مي زد ، حيرتزده به دكمه ها و دستگيره هاي جلوي روي پدر مي نگريست و پدر به او هشدار مي داد كه به هيچ كدام از آنها دست نزند

مردم همه سوار مترو شده بودند . درها بسته شد . تمام واگنها پر شده بود در واگن اول خانمها و بقيه واگنه هم خانمها وهم آقايان بودند . آنقدر شلوغ بود كه جا براي عده اي نبود و بعضيها مجبور شدند بايستند

برخي هم در حاليكه روي زمين نشسته بودند ، روزنامه ميخواندند . از راديوي قطار موسيقي پخش مي شد . در اين سفرهاي نيم ساعته تنها همدم لكوموتيوران فقط همين راديو بود . ولي امروز دختر ۴ ساله اش هم كه ديگر بدون مادر نمي خواست از پدر جدا شود ، همراهش بود . تا بعد از ظهر حدود ۶ بار مسير را رانندگي كردند و به قول معروف پدر و دختر خلوت كردند

شيفت آخر باباي خسته و غمگين و دختر بي مادر ولي تنها اميد پدر بود

پدر در راه همچنان كه حواسش به جلو بود ،نيم نگاهي به دختر كه از فرط خستگي خوابش برده بود ، انداخت . با آن موهاي خرمايي بلند و چشمان معصوم دقيقأ شبيه مادرش شده بود . پدر ميكروفن راننده را روشن كرد : ّايستگاه ورد آورد ؛ مسافرين عزيز لطفأ از تكيه دادن به دربهاي قطار خودداري فرماييد ّ در ها را باز كرد وبرخي پياده شدند . وقتي دوباره راه افتاد ، راديو آهنگ يا مولا را پخش مي كرد . دم غروب بود ودل مرد حسابي گرفته بود . سعي كرد مثل قديمها كه هميشه با خوانندهء اين آهنگ همراهي مي كرد ، اينبار هم همين كار را بكند ولي نتوانست

ناگهان بغضي هفت روزه تركيد ....حالا بهتر شده بود . صداي راديو را بلند كرد و شروع كرد به زمزمه كردن آهنگ . مگر چه عيبي داشت ؟ مگر چه كسي صداي او را مي شنيد ؟ او بود و جاده اي كه به غروب منتهي مي شد . پس با صداي خواننده همراه شد

گويند بخواب تا به خوابش بيني

اي بيخبران چه وقت خواب است مرا

شايد هيچ كدام از مسافران قطار تا به حال صداي خواندن مرد راننده را نشنيده بودند . ولي امروز روز ديگري بود زيرا مرد غمگين يادش رفته بود ميكروفن راننده را خاموش كند

صداي راديو ناگهان در واگنها بلند شد و به دنبالش صداي مرد راننده آمد

بلبل ز چه رو سر چشمه آمده اي

تشنه شده اي يا به شكار آمده اي

در ابتدا همه خنديدند ... جوانها بيشتر

يكي گفت : يارو چه خوشه!!! ديگري گفت : نه بابا مي خواد بگه منهم صدا دارم . سومين نفر گفت : نه ميخواد بگه بياييد منو كشفم كنيد مامانم اينها !!!و همه بيشتر خنديدند

در واگن اول هم زنان خنديدند ... دختر ها بيشتر

يكي از دختر ها گفت : چه با حاله ، زن نميخواد ؟ !!!

ديگري گفت : اصلأ هم با حال نيست فقط بي جنبه است . سومين نفر گفت : چرا مگه بيچاره چكار كرده ؟ . اولين نفر دوباره جواب داد : هيچي فقط دلش تنگ اومده !!! زن ميانسال به وسط حرفشان پرسد و گفت : چيه ؟ اندي بخونه خوبه ؟

اما اين صحبتها دو دقيقه اي بيشتر طول نكشيد . اول كمي همهمه شد و بعد ... همه ساكت بودند . كساني كه ايستاده بودند مثل بقيه كف زمين نشستند . مردي در خود فرو رفته بود . زني زير چادر آهسته مي گريست . پيرزني آه كشيد :يا مولا . و دختران جوان كه خنده از يادشان رفته بود ، به منظرهء غروب آفتاب مي نگريستند . هيچ كس از دل ديگري خبر نداشت . همه ساكت بودند و به صداي مرد محزوني گوش مي كردند كه خودش نمي دانست مردمي را دوباره عاشق كرده است .

...
گمان نمي كنم هيچ كدام از آن مسافران ، غروب آن روز دلگير پاييزي را از ياد برده باشند

گرسنه خوابیدن مکروه است!!

سه نفر با دين‌هاي مختلف با هم رفيق شدند. یک از آن ها عیسوی ، یک یهودی و دیگری مسلمان بود . زماني تصميم به مسافرت گرفتند و شب را در محلي ماندند.براي صبح خود مقداري خوراک تهيه کردند و شب با همديگر وعده گذاشتند که هرکس بهترين خواب را ديد غذا متعلق به اوست و ديگران بايد مطيع او باشند و تا او غذا نخورد و سير نگردد ديگران دست دراز نکنند. با اين شرط هرسه نفر به خواب رفتند.

صبح که آنها برخاستند، مرد يهودي گفت: من ديشب حضرت موسي (ع) را در خواب ديدم و به من گفت: چون تو يهودي خوبي هستي اجازه داري که با من به کوه طور بيايي و شاهد کلام گفتن من با خدا باشي و من اطاعت کردم و بااين وصف، مقام من برتر از مقام موسي است. مخصوصاً زماني که به من فرمودند: اگر در زمان من بودي تو رابه جاي برادرم (هارون) انتخاب مي‌کردم و الحق تو شايسته اين مقام
مي‌باشي و بنابراين، خوابي که ديده ام صاحب مقامات عالي هستم واين غذا متعلق به من است.

مرد عيسوي گفت: من خوابي ديده ام که از خواب تو مهمتر است و اينکه حضرت عيسي را درخواب ديدم و آن بزرگوار به من فرمودند: تا چند روز ديگر تو را به آسمان چهارم و معراج خواهم برد و از مقام فرشتگان هم بالاتر خواهي رفت و سفارش تو را به همه اهل ملکوت خواهم کرد وحضرت عيسي به گفته خود عمل کرد و مرا به آسمانها برد و مقامات زيادي را به من نشان داد و حتّي به من فرمود که اسرار زنده کردن مرده را به او خواهم آموخت و با اين وصف غذا متعلق به من است و نه ديگري.

نوبت به مرد مسلمان شد. او گفت: من ديشب پيامبرم حضرت محمد (ص) را در خواب ديدم. او به محض ديدن من فرمود که: ما سفارش کرده ايم که براي مسلمان پسنديده نيست با داشتن غذا در شب گرسنه بخوابد. پس برخيز و آن غذا را بخور.من هم سريع از خواب برخاستم و بدون چون و چرا فرمان پيامبر را اجرا کردم و غذا را خوردم و دقيقاً به خوابي که ديدم عمل نمودم. اميدوارم که شما به خوابهاي خوبتان برسيد.

زن باهوش

پشت فرمون بودم که یهو موبایلم زنگ خورد !الو؟....الو...؟ بفرمایید.... چرا جواب نمیدین....؟ ! ....جواب نمی داد ! ...فقط فوت می کرد : ...گفتم ،اگه زشتی یه فوت کن ! ...اگه خوشگلی دو تا !دو تا فوت کرد : ...گفتم ،اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن ! ...اگه هستی دو تا !بازم دو تا فوت کرد ،فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا ،اگه نه یه فوت ! ...اگه آره دو فوت ! ...بازم دو تا فوت کرد

فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم !...همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود ،با اشتیاق دوش گرفتم ،بهترین ادوکلنم رو زدم ، ...و شیک ترین لباسمو پوشیدم : ...از خونه که داشتم می رفتم بیرون زنم صدام کرد عزیزم ناهار میای خونه؟ ،نه عزیزم !امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم


زنم گفت ،اگه می خوای گردنتو بشکنم یه فوت کن !!!...اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا

راننده اصفهانی!

اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می‌رفته که پلیس با دوربینش شکارش می‌کنه و ماشینشو متوقف می‌کنه.

پلیسه میاد کنار ماشینو میگه: گواهینامه و کارت ماشینو بدین.

اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم.

این ماشینم مالی من نیست.

کارتا ایناشم پیشی من نیست.

من صَحَبی (صاحب) ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب

حالاوَم داشتم می‌رفتم از مرز فرار کنم،

شوما منا گرفتین.

پلیسه که حسابی حیرت زده شده بوده  بی سیم میزنه به فرمانده‌اش و عین قضیه رو تعریف می‌کنه و درخواست کمک می‌کنه.فرمانده‌اش هم میگه تو کاری نکن من خودم دارم میام.

فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می‌رسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟

اصفهانیه گواهینامه‌اش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: کارت ماشین؟

اصفهانیه کارت ماشین که به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده.

فرمانده میگه: در صندوق عقب رو باز کن.

اصفهانیه درو باز میکنه و فرمانده میبینه که صندوق هم خالیه.

فرمانده که حسابی گیج شده بوده،

به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟!

اصفهانیه میگه: چی چی میدونم والا جناب سرهنگ!

حتماً الانم میخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟

معجزه

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را بپردازد و سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه کرد ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟ دخترک جواب داد : برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم، داروساز با تعجب پرسید : ببخشید؟! دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا ، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولها را از کف دستش ریخت و به مرد نشان داد، مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفتو گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد. آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغزو اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی ، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم چگونه می توانم بابت هزینه جراحی از شما تشکر کنم و هزینه آن را پرداخت کنم دکتر لبخندی زد و گفت: فقط کافی است 5 دلار پرداخت کنید.