مرد غمگین

مرد غمگین در اتوبوس نشسته بود . انگار به بیرون زل زده باشد . اما نگاهش به قطرات ریز باران خشک شده بر روی شیشه بود . به زحمت نفس می کشید ولی به خاطر سردی هوا آنهم در فصل پاییز نمی توانست پنجره را باز کند . قبل از اینکه همسرش بر اثر سرطان ریه در بیمارستان بميرد ، هر روز با ماشينش ابتدا بچه شان را به کودکستان می برد و بعد خود به سر کار می رفت . ولی حالا ... امروز روز دیگری بود . نه میتوانست رانندگی کند و نه کودکشان را به کودکستان ببرد . دختر که کنار پدر نشسته بود ، سرش را به بازوی او تکیه داده و خوابیده بود . مرد بی حوصله دزدکی نگاهی به دخترک که با صورت رنگ پريده و لباسهای سرمه ای رنگ زشتش کنار او نشسته بود انداخت و دوباره به قطرات روي شيشه زل زد . وقتي به ايستگاه مترو رسيدند ،دختر بيدار شده بود . دست كوچكش در دست بزرگ ولي سرد و نمناك پدر بود وبه سختي به دنبال او مي دويد
ايستگاه مترو شلوغ بود . تا وارد محوطهء ايستگاه شدند بوي ساندويچ و كالباس و پيتزا دماغشان را پر كرد . مرد يادش آمد كه به دختر صبحانه نداده است . برايش ساندويچي خريد و هر دو به طرف دفتر ايستگاه رفتند
... چند مردي كه در دفتر ايستگاه مشغول صحبت بودند ، تا چشمشان به مرد غمگين افتاد با تعجب از جا بر خاستند . شخصي كه از همه مسن تر بود و بقيه حاجي صدايش مي كردند ،با حالتي از روي ترحم و دلسوزي به طرف مرد رفت. او را سخت در آغوش فشرد و گفت : علي جان ! چرا به اين زودي برگشتي ؟ تو كه هنوز مرخصي داشتي ، خوب استراحت مي كردي . بعد انگار كه تازه دختر را ديده باشد ، بغلش كرد و شتابزده گفت : واي چه دختري ! چه ماهي ! سلام عمو ! خوبي ؟
دختر كه ساندويچ را محكم در دستانش گرفته بود ، خجالتزده سرش را به معني بله تكان داد.
حدود نيم ساعت طول كشيد تا مرد توانست ّحاجي ّ را راضي كند تا بتواند دوباره بدون استفاده از مرخصي به سر كارش برگردد و دوباره پشت فرمان لكوموتيو بنشيند . پيرمرد قبول نمي كرد ولي وقتي ّعلي ّ چشمانش را در چشمان او دوخت تا با ارادهء تمام بگويد كه ميخواهد سر كارش برگردد ، طاقت نياورد چشمانش در چشمان پيرمرد گره خورده بود . ناگهان انتهاي دلتنگي اش به گريه تبديل شد و با تضرع به مرد گفت : حاجي ديگه نمي تونستم تو اون خونه بمونم بايد مي آمدم.
چند دقيقه بعد مرد سياهپوش با دخترش كه هنوز لباسهاي تيرهء شب هفت مادرش تنش بود در واگن اول متروي تهران - كرج در اتاق راننده بودند . دختر در حاليكه ساندويچش راگاز مي زد ، حيرتزده به دكمه ها و دستگيره هاي جلوي روي پدر مي نگريست و پدر به او هشدار مي داد كه به هيچ كدام از آنها دست نزند
مردم همه سوار مترو شده بودند . درها بسته شد . تمام واگنها پر شده بود در واگن اول خانمها و بقيه واگنه هم خانمها وهم آقايان بودند . آنقدر شلوغ بود كه جا براي عده اي نبود و بعضيها مجبور شدند بايستند
برخي هم در حاليكه روي زمين نشسته بودند ، روزنامه ميخواندند . از راديوي قطار موسيقي پخش مي شد . در اين سفرهاي نيم ساعته تنها همدم لكوموتيوران فقط همين راديو بود . ولي امروز دختر ۴ ساله اش هم كه ديگر بدون مادر نمي خواست از پدر جدا شود ، همراهش بود . تا بعد از ظهر حدود ۶ بار مسير را رانندگي كردند و به قول معروف پدر و دختر خلوت كردند
شيفت آخر باباي خسته و غمگين و دختر بي مادر ولي تنها اميد پدر بود
پدر در راه همچنان كه حواسش به جلو بود ،نيم نگاهي به دختر كه از فرط خستگي خوابش برده بود ، انداخت . با آن موهاي خرمايي بلند و چشمان معصوم دقيقأ شبيه مادرش شده بود . پدر ميكروفن راننده را روشن كرد : ّايستگاه ورد آورد ؛ مسافرين عزيز لطفأ از تكيه دادن به دربهاي قطار خودداري فرماييد ّ در ها را باز كرد وبرخي پياده شدند . وقتي دوباره راه افتاد ، راديو آهنگ يا مولا را پخش مي كرد . دم غروب بود ودل مرد حسابي گرفته بود . سعي كرد مثل قديمها كه هميشه با خوانندهء اين آهنگ همراهي مي كرد ، اينبار هم همين كار را بكند ولي نتوانست
ناگهان بغضي هفت روزه تركيد ....حالا بهتر شده بود . صداي راديو را بلند كرد و شروع كرد به زمزمه كردن آهنگ . مگر چه عيبي داشت ؟ مگر چه كسي صداي او را مي شنيد ؟ او بود و جاده اي كه به غروب منتهي مي شد . پس با صداي خواننده همراه شد
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بيخبران چه وقت خواب است مرا
شايد هيچ كدام از مسافران قطار تا به حال صداي خواندن مرد راننده را نشنيده بودند . ولي امروز روز ديگري بود زيرا مرد غمگين يادش رفته بود ميكروفن راننده را خاموش كند
صداي راديو ناگهان در واگنها بلند شد و به دنبالش صداي مرد راننده آمد
بلبل ز چه رو سر چشمه آمده اي
تشنه شده اي يا به شكار آمده اي
در ابتدا همه خنديدند ... جوانها بيشتر
يكي گفت : يارو چه خوشه!!! ديگري گفت : نه بابا مي خواد بگه منهم صدا دارم . سومين نفر گفت : نه ميخواد بگه بياييد منو كشفم كنيد مامانم اينها !!!و همه بيشتر خنديدند
در واگن اول هم زنان خنديدند ... دختر ها بيشتر
يكي از دختر ها گفت : چه با حاله ، زن نميخواد ؟ !!!
ديگري گفت : اصلأ هم با حال نيست فقط بي جنبه است . سومين نفر گفت : چرا مگه بيچاره چكار كرده ؟ . اولين نفر دوباره جواب داد : هيچي فقط دلش تنگ اومده !!! زن ميانسال به وسط حرفشان پرسد و گفت : چيه ؟ اندي بخونه خوبه ؟
اما اين صحبتها دو دقيقه اي بيشتر طول نكشيد . اول كمي همهمه شد و بعد ... همه ساكت بودند . كساني كه ايستاده بودند مثل بقيه كف زمين نشستند . مردي در خود فرو رفته بود . زني زير چادر آهسته مي گريست . پيرزني آه كشيد :يا مولا . و دختران جوان كه خنده از يادشان رفته بود ، به منظرهء غروب آفتاب مي نگريستند . هيچ كس از دل ديگري خبر نداشت . همه ساكت بودند و به صداي مرد محزوني گوش مي كردند كه خودش نمي دانست مردمي را دوباره عاشق كرده است .
... گمان نمي كنم هيچ كدام از آن مسافران ، غروب آن روز دلگير پاييزي را از ياد برده باشند