گوبرياس كه پيرمردى آسورى بود با شماری سوار به اردوگاه كورش رسيد. همه سواران مجهز به سلاح معمول سواره نظام بودند. پيرمرد درخواست ملاقات كرد. قراولان سواره نظام آسورى را در محلى كه معين شده بود متوقف نمودند و گوبرياس را خدمت كورش هدايت كردند. پيرمرد همين كه چشمش به كورش افتاد شرط خدمت به جا آورد و گفت: «ارباب، من آسورى هستم، قلعه محكمى در اختيار دارم و بر سرزمين وسيعى حكومت مى كنم. من صاحب دو هزار و سيسد راس اسب هستم كه در اختيار شاه آسور قرار داده بودم و افتخار ملازمت او را داشتم. ولی اکنون كه شاه در جنگ با شما كشته شده و پسرش بر اريكه سلطنت جاى گرفته است، چون دشمن خونين يك ديگريم، خود را به تو تسليم مى نمايم، به درگاهت زانو می زنم و خود را در سلك بندگان درگاهت قرار مى دهم و در عوض از تو توقع دارم داد مرا از حريف غدارم بستانى و مرا به عنوان چاكر و متحدت بپذيرى. من صاحب پسرى نيستم و تو را به فرزندى خود برمى گزينم. من پسرى داشتم بسيار نيك فطرت و نيكو چهره. مرا بسيار دوست مى داشت و به من حرمت بسيار مى نهاد و از جمله فرزندانى بود كه مايه مباهات و سعادت پدران هستند. روزى پادشاه، پدر شاه كنونى آسور او را به درگاه خويش فراخواند تا دختر خود را به زنى به او بدهد. من از اين كه پسرم داماد پادشاه مى شد بسيار خوش حال و مغرور شدم. ولى پسر شاه او را به شكار دعوت كرد و چون او را در سوارى بسيار آزموده و لايق تر از خود مى دانست او را به حال خود گذاشت. پسرم به خيال اين كه با دوستى صميمى شكار مى كند بى محابا به هرسو مى تاخت. ناگاه خرسى پديدار شد. هر دو به تعاقبش پرداختند.


شاهزاده حيوان را هدف قرار داد و تيرش خطا رفت ولى پسرم نيزه اش را به سمت حيوان پرتاب نمود و حيوان در يك چشم برهم زدن در خاك و خون غلتيد. شاهزاده از اين پيش آمد بى نهايت به خشم آمد و از راه حسادت و بغض كينه عزيز مرا در دل گرفت ولى ظاهرا به روى خود نياورد. چند لحظه بعد ناگهان شيرى پيدا شد. باز تير شاهزاده به خطا رفت و جاى تعجب نبود، چون عارى از اين هنر بود، در صورتى كه جگرگوشه من با چالاكى شير ژيان را هدف قرار داد و با يك تير او را به زمين غلتاند و بانگ برآورد: «دو بار نشانه گرفتم و هر دو بار شكار را به خاك هلاك انداختم.» آن گاه خاين نابه كار ديگر خوددارى نتوانست كرد، تيرى از تيركش يكى از همراهان برگرفت و بر سينه پسر عزيزم پرتاب و او را در دم هلاك كرد. من بخت برگشته به جاى اين كه فرزند عزيزم را داماد كنم، نعش او را به خاك سپردم. من پيرمرد با اين سن، با اين دست ها پسر دلير و زيبايم را كه تازه پا به سن بلوغ گذارده بود به زير خاك كردم و اما آن ناخلف سفله، گويى دشمن خونينى را در دفاع از جان خويش كشته است، ابدا آثار اندوه و ندامت در ناصيه اش ظاهر نشد. پدرش يگانه كسى بود كه مرهمى بر دل ريش و داغ دار من گذارد و با چند كلمه مرا دلدارى داد. اگر پدرش زنده بود من به درگاهت رو نمى آوردم و از تو استعانت نمی جستم چه از او خوبى هاى فراوان ديده بودم و به من مهر بسيار می كرد. ولی اینک كه قاتل پسرم بر تخت شاهى نشسته است، من هيچ گاه حاضر به تمكين و اطاعت از او نيستم و یقین دارم او هم نمى تواند مرا در زمره دوستان خود به شمار آورد. چه مى داند كه پیش از جنايتى كه نسبت به من مرتكب شد من روزگار خوش و فارغى داشتم. و اکنون روزگار پيرى را در غم و اندوه مى گذرانم. اگر تو مرا در زمره خدمت گزارانت بپذيرى و مرا اميدوار سازى كه دادم را از اين شياد غدار بستانى، مانند آن است كه مرده اى را زندگى بخشيده باشى، ديگر زندگانى در نظرم ننگ و نكبت مدام نخواهد بود.»



اين بود سخنان گوبرياس. كورش پس از اين كه گفتارش را شنيد گفت: «اگر سخنان تو راست و سرگذشتت همان باشد كه تقرير كردى، به تو قول مى دهم كه به كمك خدايان، قاتل پسرت را پاداشى كه در خور آن است بدهم. اینک بگو بدانم كه اگر انتقامت را گرفتم و فرمان روايى تو را بر سرزمين هايت مسلم ساختم، در عوض چه خواهى داد؟»


گوبرياس فرياد برآورد: « قصر من، اگر تفقد كنى جايگاه تو خواهد شد؛ و همان مالياتى كه به پادشاه آشور مى پرداختم به تو مى پردازم، هر كجا اراده نبرد كنى در ركابت با تمام قواى مملكت خود شمشير خواهم زد. از اين بالاتر، من دخترى دارم كه تازه پا به سن بلوغ گذارده و بسيار زيباست. من خيال داشتم او را به زنى به شاه فعلى آسور بدهم ولى پس از اين اتفاق، دخترك شيون كنان استغاثه كرد كه او را به دست قاتل برادر عزيزش ندهم. من هم به كلى منصرف شدم. من افتخار دارم دست يگانه دختر عزيزم را به دست تو سپارم و اميدوارم آرزوى خود را به گور نبرم. استدعايم از تو اين است كه در برابر او همان باشى كه من براى تو هستم.»

كورش كه از یکرنگی گفتار پيرمرد بسى دل آزرده شده بود، دست دوستى به سوى پيرمرد دراز كرد و گفت: « در يك چنين صميميتى، دست خود را به تو دادم و دست دوستى تو را هميشه با خود دارم. خدا به اين دوستى خير و بركت بى پايان كرامت كند.» آن گاه گوبرياس را مرخص كرد.

از او پرسید قصرش چند فرسنگى اين مکان قرار دارد. گوبرياس پاسخ داد: «اگر فردا صبح زود حركت كنى، روز بعد ما را سرافراز خواهى كرد.» پس از اين سخنان پيرمرد خارج شد و راه نمايى در نزد كورش باقى گذارد.



فرداى آن روز، در طليعه صبح، همگی سپاهيان عازم مکان اقامت گوبرياس شدند. كورش بر اسب سوار بود و در مقدمه سپاه حركت می كرد. به دنبال او هزار تن سوار پارسى و دو هزار تن سرباز پياده كه همگی با سپر و خنجر مسلح بودند رهسپار شدند و بقيه سپاه با نظم كامل پشت سر آنان حركت
كردند. كورش به منظور آگاه ساختن تازه واردان مقرر داشت دوباره ابراز نمايند كه هر يك از افراد پياده نظام چه در صفوف مقدم و چه در عقبه سپاه، از صف خارج شود يا در راه پيمايى نظم و ترتيب را برهم زند، بازخواست و تنبيه خواهد شد.

روز بعد، پس از ظهر به مركز گوبرياس كه قصر و باروى بسيار بزرگ و محكمى بود رسيدند. سنگرها و باروهاى دفاعى براى جلوگيرى از حمله دشمن ساخته شده بود. پشت سر خطوط دفاعى گله هاى متعدد دواب از گاو و گوسفند مشغول چرا بودند. گوبرياس از كورش تقاضا كرد كه سوار بر اسب حدود خارج قصر را بازديد كند و ببيند آيا محلى كه از حيث وسايل دفاعى ناقص يا ضعيف باشد وجود دارد يا نه. هم چنين مردان مورد اعتماد و آزموده به داخل گسيل داشتند تا وضع داخلى را نيز به دقت بررسى كنند. كورش براى حصول اطمينان كه آيا واقعا قصر غيرقابل تسخير است يا اين كه گوبرياس مبالغه مى كند، خود از آن بازديد نمود و دريافت كه واقعا تصرف آن دشوار است. فرستادگان داخله نيز تاييد كردند كه مهمات و لوازم جنگ به مقدارى انباشته شده كه يك قرن تمام مى توانند از آن استفاده برند. اين خبر در دل كورش اضطرابى توليد كرد. تا اين كه گوبرياس و همراهان مقادير بسيارى گندم و جو و گاو و بز و گوسفند و خوك خلاصه از همه نوع خوراكى به اندازه اى آوردند كه تمام اردو از لحاظ خوراك در مضيقه نماند. گوبرياس كه همه سربازان خويش را از قصر خارج كرده بود از كورش استدعا كرد وارد قصر شود.


كورش با احتياط قبلا طلايه داران خويش را فرستاد؛ آن گاه، خود وارد شد. به محض اين كه وارد شد دستور داد در بزرگ قصر را تماما باز كردند. آن گاه از همه سركردگان دعوت كرد وارد شوند. پس از اين كه همه وارد شدند، گوبرياس فرمان داد جام هاى طلا، قدح و قاب هاى زرين با آنچه بار و بنه با ارزش موجود بود با مبالغ خطير وجوه نقد نثار قدوم كورش نمودند. سپس دختر خود را به حضور شاه معرفى كرد. دختر اندامى بس زيبا و صورت و رخسارى دل فريب داشت ولى غبار ماتم آن همه ملاحت و جلال را پوشانده بود. زيرا به سبب مرگ برادر عزيزش لباس عزا بر تن داشت. پس از اين كه همه ذخاير و جواهرات نثار قدوم كورش شد، گوبرياس شاه را مخاطب ساخته گفت: «ای كورش آنچه ثروت دارم در پاى تو می ريزم و دخترم را به دستت مى سپارم، تا هرگونه مصلحت مى دانى رفتار كنى. در مقابل، من فقط يك تقاضا دارم كه انتقام پسرم را بستانى و دخترم استدعا دارد خون برادرش تباه نشود.»

کورش پاسخ داد: «من به تو گفته بودم چنان چه در گفتار خود یکرنگ و راستگو باشى انتقام پسرت را خواهم كشيد. امروز چون دريافتم آنچه ابراز داشته اى عين حقيقت است، به تو قول مى دهم كه به يارى خدايان داد تو و دخترت را از قاتل قهار بستانم. آنچه به من بخشيدى پذیرفتم و همگی را به دخترت و به آن كسى كه شوهرش خواهد شد دادم. همچنین از پيش كش هايت تنها يك چيز را می پذیرم و با خود مى برم و بدان كه همه خزاين انباشته شده در بابل و هتا همگی سرمایه روزگار با اين يك هديه كه در هنگام عزيمت از تو خواهم پذیرفت و دل مرا از شوق و شعف انباشته مى كند، برابرى نمی کند.»

گوبرياس كه از اين همه فتوت غرق حيرت شده و حدس مى زد كه غرض كورش همانا دختر او است گفت: «كورش، اين هديه گران بها چه تواند بود؟» کورش پاسخ داد: «اى گوبرياس، در دنيا چه بسا اشخاصى هستند كه طبيعتا درصدد نيستند مرتكب ستم و بى عدالتى شوند، يا گرد عصيان و گناه بگردند، يا به عمد سخن دروغ بگويند، ولی چون كسى سرمایه بسيار، اختيار مطلق، قلعه هاى پایدار و فرزندان دوست داشتنى به آنها سپرده است، پيش از آن كه معلوم شود چگونه مردمى هستند، رخت از جهان بيرون مى كشند. امروز تو قلعه محكم و مسخر نشدنى در اختيارم گذاردى، سرمایه بسيار پيش پايم ريختى، همه قدرتت را به من تفويض نمودى، دختر نازنينى كه مايه مسرت و مباهات تو است، به من واگذار نمودى؛ ولی بالاتر از همه اين ها، براى من فرصت مناسبى فراهم ساختى تا به همه عالميان بفهمانم كه با وجود همه اين امكانات، از حريم خود گامی فراتر نمى نهم، درصدد نيستم با ميزبانان پيمان شكنى كنم، يا به سبب حرص و ولع مال و زر به آزار و ستم ديگران بپردازم، يا دانسته و فهميده از زير بار عهد خود شانه تهى كنم. اين بزرگ ترين پاداش و گرامی ترین هديه اى است كه به من بخشیدی. اين را بدان، مادام كه من عدالت و داد پيشه خود مى سازم و مورد ستايش و مدح و ثناى مردم روزگارم، خاطره اين روز از يادم محو نخواهد شد. من سعى مى كنم در برابر چنين بخشش بزرگى كه به من روا داشتى به تو نيكى كنم، ولی براى شوهر دادن دخترت، بدان كه تلاش خواهم كرد شخص لايقى بيابم. در بين همكاران من اشخاص پسنديده و نيك فراوان اند و يكى از آنها شوهر او خواهد شد. ممكن است چنين سرمایه ای كه تو اهدا مى كنى در اختيار خود نداشته باشند، ولی دارای فضايلى هستند كه كم تر از ثروت و مكنت، ارزش ندارد. من از خدايان مسئلت مى كنم كه آنها را راهنمايى كند تا روزى نشان دهند كه به همان درجه كه من نسبت به ياران خود وفا دارم، آنها نيز در وفاى به پیمان خود پاىدار خواهند بود و تا جان در بدن دارند از پاىدارى در برابر دشمن باز نخواهند ايستاد. دوستان من به حسن شهرتشان به مراتب بيش از ثروت هاى بزرگ، مانند دارايى تو و همه آسورى ها و سوری ها، اهميت مى دهند، چه مدار كارشان را بر تقوا و خرد و پرهيزگارى قرار داده اند. در واقع كسانى كه تو مى بينى در ركاب من شمشير می زنند، از اين دسته اشخاص برومند و شجاع هستند.»

گوبرياس بانگ برآورد: «تو را به خدايان قسم اين رادمردان را به من بنما تا يكى را به فرزندى خويش برگزينم.» کورش پاسخ داد: « نیاز به معرفى من نيست. همراه من بيا، به زودى خود پى مى برى كه هر يك واجد چه خصايلى هستند.»




بن مایه(منبع):
«کورش نامه» نوشته «گزنفون»