
چو یک چند سالان، بر آمد بَرین
درختی پدید آمد اندر زمین
در ایوان «گشتاسپ»، بر سوی کاخ
درختی گُشن بود؛ بسیار شاخ
همه برگِ وی، پند و بارَ اش خِرَد
کسی، کو خِرُد پرورد، کِی مُرَد
خجسته پِی و، نام او، زردُهَشت
که آهرمن بد کُنش را، بِکُشت
به شاه کیان، گفت: پیام آورم
سوی تو، خِرَد رهنمون آورم
بی آزاری و، جامِ می، برگزین
که گوید؟: که نفرین، به از آفرین
بخور، آنچه داری و، اَندُه مَخَور
که گیتی سپنج است و، ما برگذر
میازار کس را، ز بَهرِ دِرَم
مکن تا توانی، به تو، کَس ستم
ز چیز کسان، دور دارید دست
بی آزار باشید و، یزدان پرست
مجویید؛ آزار همسایه گان
بویژه بزرگان و، پُرمایه گان
به پاکی گرایید و، نیکی کنید
دل و پُشت خواهنده گان، مشکنید
ز گیتی دو چیز است؛ جاوید و بَس
دگر هر چه باشد، نماند به کَس
سخن نغز و، کردار نیک
بماند چنان، تا جهان است ایک
ز خورشید و، از آب و، از باد و خاک
نگردد تَبَه، نام نیک و، گفتار پاک
«پردیسی توسی»